نوبت من شد که برم شاید دیگه منو نبینی
دسته خودم نیست موندنم یه وقت به پای من نشینی
گریه نکن دیدنه اشکات واسه من عذابه چشماتو ببند تا ببینی
که همش یه خوابه گریه نکن دیدنه اشکات واسه من عذابه چشماتو ببند تا ببینی که همش یه خوابه
قربونه چشات اشکاتو پاک کن هنوز نمردم خوبم نگام کن
خدامیدونه تاکی میمونم به جای گریه برام دعا کن هنوز نفسهام
میادو میره اشکاتو پاک کن دلم میگیره رو پیشونیم نوشته که جون میمیرم
اشکاتو پاک کن تا جون بگیرم.
برو برس به زندگیت کاره من دیگه تمومه الهی خوشبخت بشی
که خوشبختیت ارزومه برو و اصلا فکر نکن خاطره هایی داشتیم
یادتم نیاد که ما باهم چه روزایی داشتیم.
قربونه چشات اشکاتو پاک کن هنوز نمردم خوبم نگام کن
خدامیدونه تاکی میمونم به جای گریه برام دعا کن هنوز نفسهام
میادو میره اشکاتو پاک کن دلم میگیره رو پیشونیم نوشته که جون میمیرم
اشکاتو پاک کن تا جون بگیرم
چشام درگیره چشماته ، چشات مارو نمیبینه
نه میتونم بگم باشی نه از تو چشم بردارم

که دوست دارم ای رویای به رحمم

یه جورایی تو رویای هم این که دلبه من بستی
بزار باور کنه دنیا منوتوتوی زندونیم
Naamloosdadasd.jpg)
نهعشقم من کم آوردم سر از پامو نمیدونم
تو این پایانه بی رویا خیالت باشه یک آغاز
لحظه های خوبمون هیچ موقع تکرار نمیشه...
ما داریم جدا میشیم دیگه برای همیشه...
بعد تو تکیه گاه من این دل بی پناهمه...
مثل همیشه چشم به راهت چشمای بی گناهمه چشمای بی گناهمه چشمای بی گناهمه...
برای چی بی تفاوتی دلم رو دلداری بده...
دلی که دیوونه ات شده با تو همش راه اومده...
حالا من موندم و عمری خاطره...
خوب میدونم محاله از یادم بره...
حالا من موندم و عمری خاطره...
خوب میدونم محاله از یادم بره...
چه لحظه های سختیه خدا کنه زود بگذره...
من سد راهت نمیشم اینجوری خیلی بهتره...
برو ولی یادت نره که عشق ما قصه نبود...
من عاشقت شدم ولی بریدی با همه وجود...
رو بر گردوندی از تنها عشقت
رو کی خیره میشه بی من چشمت
دل سوزوندی منو بردی از یاد
بی تاثیر بود پشتت داد و فریاد
الکی تب میکردم راس راسکی میمردی
با یه چشمک دلو تا آسمونا میبردی
الکی دل میکندم که بگی وایسا برگرد
نمیدونستم از دستم داری میشی دلسرد
الکی بغض میکردم راستکی گریه کردی
اینقدر بد بودم آخرشم ول کردی
رفــــــــتــــــــــی........
غرور گفت،نه من نمیتوانم تو را با خودم ببرم چون تمام بدن ات خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف می کنی.
غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت :اجازه بده تا من با تو بیایم .غم با صدای حزن الودی گفت آه...عشق.
من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تنها باشم .
عشق اینبار سراغ شادی رفت و او را صدا زد .اما او ان قدر ،غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید اب ه ر لحظه بالا می امدو عشق دیگر نا امید شده بود ،که ناگهان صدای سالخوردی گفت:بیا عشق ،من تو را خواهم برد.
عشق ان قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرده نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد وقتی به خشکی رسیدند ،پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که نجاتش داده چقدر بر گردنش حق دارد.عشق نزد عالمی رفت و از او پرسید ،ان پیرمرد که بود؟
عالم پاسخ داد:زمان عشق با تعجب گفت:زمان؟اما چرا او به من کمک کرد؟
عالم لبخندی زد و گفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق لست!