سفارش تبلیغ
صبا ویژن

 

درود بر دوستان خوب

این بار همای می خواهد از چکامه سرایی دیگر بگوید از «محمد سلمانی» ، از گل دادن تب نیلوفری اش و از غزل های زمانه ای که می گوید :

 

استاد محمد سلمانی

استاد محمد سلمانی

 

من براین باور هستم که در ادبیات امروز ایران هم چکامه سرایان بزرگی زندگی می کنند که هر کدام از آن خود ، حافظ ویا سعدی زمان هستند و خوشبختانه اگرچه زیاد نیستند اما کم هم نیستند.

یکی از بهترین این چکامه سرایان که در غزل سرایی بسیار بسیار استاد است «محمد سلمانی » ست. او در غزل سرایی شیوه ی خویش را داراست و آنچنان از زبان روان امروز و تکنیک بالا برخوردارست که هر شنونده ای با شنیدن یک خط از سروده های او مست می شود.

هر کسی که دستی در ادبیات دارد ، بی گمان او را می شناسد. در نظر من او در غزل یگانه است و چکامه سرایان جوان باید سروده های او را بسیار بخوانند تا شیوه و زبان شیوای او را بیاموزند.

در سروده های او دردهای نهفته مردم ، فرهنگ ناب ایران ، منش های انسانی و اجتماعی و بسیار رازهای دیگر نهفته است. من خویش تا کنون سه غزل از این استاد را در کنسرت هایم خوانده ام که در همین نوشته از آنها یاد خواهم کرد ؛ وقتی سروده های محمد سلمانی را می خواندم ، مردم با هر خط آن بسیار هیجان زده می شدند و گاهگاهی در فکر فرو می رفتند.

من او را استاد خود می دانم و درس های زیادی از سروده های او آموخته ام و به همه ی هواداران پیشنهاد می کنم تا کتاب های اورا خوانده و از سروده هایش لذت ببرند.

                                                                             

                                                    با سپاس

                                                   پرواز همای                                          

 

چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم

که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم

 

مرا به خویشتن خویش وانهید که من

نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم

 

مرا به حال دگردیسی ام رها سازید

که در شگفت ترین لحظه های تغییرم

 

اسیر وسوسه ی سفره های تان نشوم

که از سلاله ی مردان چشم و دل سیرم

 

حریم خواب من آن سوی خواب های شماست

اگرچه مثل شما واژگونه تعبیرم

 

کمی دقیق تر از هر کسی مرور کنید

مرا که صاحب داوودی از مزامیرم

 

شما به سوی همان قله ها شتابانید

که من زفتح بلندای شان سرازیرم

 

مرا به پیروی از عاقلان چه می خوانید؟!

که من برای خودم مرشدم ، خودم پیرم!!

 

  

محمد سلمانی  در سال 1334 در اردبیل دیده به جهان گشود. دوران تحصیلات ابتدایی او در دامنه های سبلان سپری شد.

سلمانی پس از پشت سر گذاشتن دوران ابتدایی ، برای ادامه ی تحصیل به تهران کوچید و در کنار تکمیل تحصیل خویش تا پایان دوره ی دبیرستان ، با محفل های شعر و ادب پایتخت و بزرگان شعر معاصر آشنایی به هم رساند. عمده ی فعالیت و خلاقیت هنری وی در قالب غزل است و اگرچه دیگر قالب ها را نیز آزموده است ، اما در غزل موفق به دریافت نکته های تازه تری شده است.

سلمانی جز سرایش شعر در قالب غزل و مثنوی در شعر طنز هم حضوری خلاق داشته است . شعرهای طنز او اگرچه به شکل کامل عرضه نشده است ، از جمله شعرهای موفق طنز در ادب معاصر به شمار می آید.

از محمد سلمانی کتاب های " غزل زمان " و " تب نیلوفری " به چاپ رسیده است.

 

 

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باورکنید پاسخ آیینه سنگ نیست

 

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما ، سزای پریدن ، تفنگ نیست

 

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ تیست

 

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار عمر می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید... فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست!!

 

از شاعر لفظ دری خواستیم که برایمان از شعر بگوید و گفت ... :

 

با سلام

از من خواستید که قدری در مورد شعر گذشته و حال زبان فارسی بنویسیم. اندیشیدم که مگر شعر یا وضعیت ادبی هر کشوری قرار نیست با شرایط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی خود نسبت داشته باشد ؟! اگر پاسخ مثبت باشد ، خرسند نیستم بگویم متاسفانه هر دو گرفتار نابسامانی هستند ؛ از دیگرسو خرسندم که که بگویم این تناسب بسیار بهتر از آن است که شعر امروز در گذشته های دور زندگی کند و با «اینک» نسبتی نداشته باشد. از سویی نگرانم که بدون شناخت فرهنگ و ادب گذشته ی خود ، بی پشتوانه بماند و دیگران گذشته ی ادبی ما را بهتر از ما بشناسند.

اینجاست که سنگینی بار مسئولیت متولیان فرهنگ و ادب بیش از گذشته ، خود را می نمایاند. در حال حاضر ما با دو جریان افراطی در صحنه ی شعر روبه رو هستیم : یک جریان پا در گذشته دارد و همچنان در گذشته ی غرورانگیز خود سیر می کند و زیستن در «اینک» را به سخره می گیرد و جریان دیگر از آن  سوی بام افتاده و ادبیات گذشته را باعث سرافکندگی می داند و با هر چیزی که بوی سنت دهد به مبارزه برمی خیزد. واقعیت اینست که شعر در دوره ی مشروطیت ، طلیعه ای خوش داشت .ساختارهای فرهنگی و اجتماعی ما تغییر کرد ، هیجانات مردم بالا گرفت ، شاعر احساس کرد که باید به این هیجانات پاسخ دهد و داد و این بار آمد برخلاف گذشته مخاطب خود را نه از درون دربارها و خانقاه ها ، بلکه از لابه لای مردم انتخاب کرد و رو به مردم شعر گفت ، به خیابان آمد تا شاعر و سخن گوی صریح مردم باشد ؛ گو اینکه از فخامت شعر فارسی فاصله گرفت  و گاهی شعرش به شعار نزدیک شد ولی هرچه بود حرکتی بود از ذهنیت گرایی به سمت عینیت گرایی. شعر خانه تکانی کرد تا شاعری را میزبان باشد به نام «نیما» و نیما آمد. نیما در شعر راه های تازه ای را فراروی شاعران بازکرد ؛ نیما فهماند که با پدیده های پیرامون خویش چگونه باید ارتباط پیدا کرد و به کشف دنیای تازه ای از شعر رسید.

نیما این ویژگی را داشت که با گذشته ی خود بیگانه نبود و ادبیات گذشته ی ایران را می خواند و گذشته را به عنوان پایه و برای حرکت رو به جلو ضروری می دانست.امروز در شعر، صداهای گوناگونی شنیده می شود باید گفت که شعر امروز شعر چند صدایی است و این تنوع صداها مولود مبارکی است که آینده ی خوشی را نوید می دهد که امیدوارم هرروز ببالد و به غنای فرهنگی ما بیفزاید . من از اینگونه صداها لذت هنری می برم.

                                                                 محمد سلمانی

                                                                  آذر ماه هشتاد و هشت

 

چند روزیست که خاکستری ام

در شبستان غزل بستری ام

 

طبعم آبستن شعریست شگفت

در تب لحظه ی بارآوریم

 

مثل اینست که دارد کم کم

می دهد گل ، تب نیلوفری ام

 

بعد از این صاحب تورات و زبور

یا سلیمانی از انگشتری ام

 

گرچه یک وسوسه ی شیطانی

می زند طعنه به پیغمبری ام

 

در خودم نیستم انگار ای عشق

لحظه ای دیو و زمانی پری ام

 

نه ، چنین نیست!هوایی شده ام

شاعرم ، شاعر لفظ دری ام

 

زره ای عشق و صمیمیت را

بفروشند اگر ، مشتری ام

 

باز ای عشق اهورایی من

به کجا می کشی و می بری ام؟

 

خواب رنگین تو را خواهم دید؟

آه! از این همه خوش باوری ام

 

با سپاس بینهایت از استاد محمد سلمانی ، از همه ی مهر و نواختی که بر ما روا داشتند.

 

 






تاریخ : شنبه 89/12/14 | 2:49 عصر | نویسنده : مصطفی حسن نژاد | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.