دوستان خوب مستان درود
این هم جدول برنامه های همای و گروه مستان در تور کشور کانادا برای تمام آنانی که بارها از من پرسیده بودند و آنانی که پی جویش هستند.
|
تاریخ |
شهر |
1 |
جمعه 9 اکتبر 2009 |
ونکوور |
2 |
یکشنبه 11 اکتبر 2009 |
تورنتو |
3 |
جمعه 16 اکتبر 2009 |
مونترال |
شاد باشید و بدرود.
مستان و همای درگذشت پدر بزرگوار آقای اسفندیار شاهمیر ، یار همیشگی مستان را به ایشان تسلیت می گویند و خود را در غم ایشان شریک می دانند.
پرواز همای برای دوست و یاور همیشگی خود در این غم بزرگ گفته است :
دوست مهربان و یار همیشگی من اسفندیار خوبم
در گذشت پدر مهربانت را به تو تسلیت می گویم و از ته دل برایت آرامش آرزو می کنم .
اسفندیار شاهمیر
همیشه یاد آن روزهای خوشی خواهیم بود که در کنار پدرت گذراندیم و او همیشه به تو افتخار می کرد و فراموش نمی کنم که هرچه در توان داشت به نمایش می گذاشت تا تو را شاد کند.
خنده ی سرشار از افتخارش در روز پایان اجرای نیاوران را همه ی هواداران مستان می بینند که چه عاشقانه یکدیگر را در آغوش گرفتید و شوق در چشمانتان پیدا بود.
اسفندیار شاهمیر و پدر بزرگوارشان در پایان اجرای نیاوران
او همیشه به ما شور و شوق میداد و و فراموش نمی کنم نخستین باری را که با هم در ساختمان آ اس پ برای پدرت و دوستانش برنامه اجرا کردیم . باور کردنی نیست که اینقدرناگهانی واینقدر آرام از کنار ما رفت.
این روزها که تو در خدمت سربازی بودی و نتوانستیم در مستان در کنار هم باشیم ، سخت ترین روزهای مستان بود برای من ، چرا که بدون تو مستان مفهوم ندارد .
دوست من ، برادرم ، یار همیشگی من ، مرا در غم خودت همراه بدان ؛ چرا که نمی توانم روزهایی را که در کنار پدرت شاد بودیم و از او درس ها می آموختیم را فراموش کنم .
پس از از دست دادن مادرت ، پدرت فریدون تنها کسی بود که می دانم عاشقش بودی و همیشه می خواستی شادش کنی و از یاد نمی برم که او هم تا آخرین نفس تنها به خاطر تو ، دور از تو بود . پدرت به به میهن ما و نیروی دریایی ایران و افسران زیادی درس مهر و ایرانی بودن آموخت و در نگاه من او مرد بزرگی بود برای ایران ، گرچه هیچکس قدر او را در خاک ندانست.
یادش همیشه در یاد و خاطر ما خواهد ماند.
پرواز همای.
دوستان و همراهان همیشگی
باید بگویم از همه ی کسانی که بی صبرانه پی جوی پرسش های بیشمارشان بودند و من به آنها پاسخ ندادم ، پوزش می خواهم اما می خواستم که به بسیاری از آنها از زبان شخص "همای" پاسخ داده شود و این ممکن نبود مگر به صبر و تلاش برای هماهنگی که وقت زیادی برد.
امید دارم این گفتگو ، بسیاری از پرسش های ذهنتان را پاسخگو باشد.
دوستان خوبم : بابک ، سلام و صد سلام ، نازنین و علی ، امید ، بنا ، علی ، مستانه ، طوطیا ، فرجام ، لاله و... که پیام ها و ابراز نگرانی ها و ناراحتی هایتان را نگه داشتم تا این مطلب جدید ؛ امیدوارم بخوانید و راضی باشید.
برای خواندن این مطلب در وبلاگ مستان- همای اینجا کلیک کنید.
درود بر دوستان خوب
این بار همای می خواهد از چکامه سرایی دیگر بگوید از «محمد سلمانی» ، از گل دادن تب نیلوفری اش و از غزل های زمانه ای که می گوید :
استاد محمد سلمانی
من براین باور هستم که در ادبیات امروز ایران هم چکامه سرایان بزرگی زندگی می کنند که هر کدام از آن خود ، حافظ ویا سعدی زمان هستند و خوشبختانه اگرچه زیاد نیستند اما کم هم نیستند.
یکی از بهترین این چکامه سرایان که در غزل سرایی بسیار بسیار استاد است «محمد سلمانی » ست. او در غزل سرایی شیوه ی خویش را داراست و آنچنان از زبان روان امروز و تکنیک بالا برخوردارست که هر شنونده ای با شنیدن یک خط از سروده های او مست می شود.
هر کسی که دستی در ادبیات دارد ، بی گمان او را می شناسد. در نظر من او در غزل یگانه است و چکامه سرایان جوان باید سروده های او را بسیار بخوانند تا شیوه و زبان شیوای او را بیاموزند.
در سروده های او دردهای نهفته مردم ، فرهنگ ناب ایران ، منش های انسانی و اجتماعی و بسیار رازهای دیگر نهفته است. من خویش تا کنون سه غزل از این استاد را در کنسرت هایم خوانده ام که در همین نوشته از آنها یاد خواهم کرد ؛ وقتی سروده های محمد سلمانی را می خواندم ، مردم با هر خط آن بسیار هیجان زده می شدند و گاهگاهی در فکر فرو می رفتند.
من او را استاد خود می دانم و درس های زیادی از سروده های او آموخته ام و به همه ی هواداران پیشنهاد می کنم تا کتاب های اورا خوانده و از سروده هایش لذت ببرند.
با سپاس
پرواز همای
چنان ز پند شما ناصحان زمین گیرم
که گر دوباره نصیحت کنید، می میرم
مرا به خویشتن خویش وانهید که من
نه از قبیله ی زهدم ، نه اهل تزویرم
مرا به حال دگردیسی ام رها سازید
که در شگفت ترین لحظه های تغییرم
اسیر وسوسه ی سفره های تان نشوم
که از سلاله ی مردان چشم و دل سیرم
حریم خواب من آن سوی خواب های شماست
اگرچه مثل شما واژگونه تعبیرم
کمی دقیق تر از هر کسی مرور کنید
مرا که صاحب داوودی از مزامیرم
شما به سوی همان قله ها شتابانید
که من زفتح بلندای شان سرازیرم
مرا به پیروی از عاقلان چه می خوانید؟!
که من برای خودم مرشدم ، خودم پیرم!!
محمد سلمانی در سال 1334 در اردبیل دیده به جهان گشود. دوران تحصیلات ابتدایی او در دامنه های سبلان سپری شد.
سلمانی پس از پشت سر گذاشتن دوران ابتدایی ، برای ادامه ی تحصیل به تهران کوچید و در کنار تکمیل تحصیل خویش تا پایان دوره ی دبیرستان ، با محفل های شعر و ادب پایتخت و بزرگان شعر معاصر آشنایی به هم رساند. عمده ی فعالیت و خلاقیت هنری وی در قالب غزل است و اگرچه دیگر قالب ها را نیز آزموده است ، اما در غزل موفق به دریافت نکته های تازه تری شده است.
سلمانی جز سرایش شعر در قالب غزل و مثنوی در شعر طنز هم حضوری خلاق داشته است . شعرهای طنز او اگرچه به شکل کامل عرضه نشده است ، از جمله شعرهای موفق طنز در ادب معاصر به شمار می آید.
از محمد سلمانی کتاب های " غزل زمان " و " تب نیلوفری " به چاپ رسیده است.
بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باورکنید پاسخ آیینه سنگ نیست
سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما ، سزای پریدن ، تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ تیست
در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست
از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست
دارد بهار عمر می گذرد با شتاب عمر
فکری کنید... فرصت پلکی درنگ نیست
وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست
تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست!!
از شاعر لفظ دری خواستیم که برایمان از شعر بگوید و گفت ... :
با سلام
از من خواستید که قدری در مورد شعر گذشته و حال زبان فارسی بنویسیم. اندیشیدم که مگر شعر یا وضعیت ادبی هر کشوری قرار نیست با شرایط اجتماعی ، فرهنگی و اقتصادی خود نسبت داشته باشد ؟! اگر پاسخ مثبت باشد ، خرسند نیستم بگویم متاسفانه هر دو گرفتار نابسامانی هستند ؛ از دیگرسو خرسندم که که بگویم این تناسب بسیار بهتر از آن است که شعر امروز در گذشته های دور زندگی کند و با «اینک» نسبتی نداشته باشد. از سویی نگرانم که بدون شناخت فرهنگ و ادب گذشته ی خود ، بی پشتوانه بماند و دیگران گذشته ی ادبی ما را بهتر از ما بشناسند.
اینجاست که سنگینی بار مسئولیت متولیان فرهنگ و ادب بیش از گذشته ، خود را می نمایاند. در حال حاضر ما با دو جریان افراطی در صحنه ی شعر روبه رو هستیم : یک جریان پا در گذشته دارد و همچنان در گذشته ی غرورانگیز خود سیر می کند و زیستن در «اینک» را به سخره می گیرد و جریان دیگر از آن سوی بام افتاده و ادبیات گذشته را باعث سرافکندگی می داند و با هر چیزی که بوی سنت دهد به مبارزه برمی خیزد. واقعیت اینست که شعر در دوره ی مشروطیت ، طلیعه ای خوش داشت .ساختارهای فرهنگی و اجتماعی ما تغییر کرد ، هیجانات مردم بالا گرفت ، شاعر احساس کرد که باید به این هیجانات پاسخ دهد و داد و این بار آمد برخلاف گذشته مخاطب خود را نه از درون دربارها و خانقاه ها ، بلکه از لابه لای مردم انتخاب کرد و رو به مردم شعر گفت ، به خیابان آمد تا شاعر و سخن گوی صریح مردم باشد ؛ گو اینکه از فخامت شعر فارسی فاصله گرفت و گاهی شعرش به شعار نزدیک شد ولی هرچه بود حرکتی بود از ذهنیت گرایی به سمت عینیت گرایی. شعر خانه تکانی کرد تا شاعری را میزبان باشد به نام «نیما» و نیما آمد. نیما در شعر راه های تازه ای را فراروی شاعران بازکرد ؛ نیما فهماند که با پدیده های پیرامون خویش چگونه باید ارتباط پیدا کرد و به کشف دنیای تازه ای از شعر رسید.
نیما این ویژگی را داشت که با گذشته ی خود بیگانه نبود و ادبیات گذشته ی ایران را می خواند و گذشته را به عنوان پایه و برای حرکت رو به جلو ضروری می دانست.امروز در شعر، صداهای گوناگونی شنیده می شود باید گفت که شعر امروز شعر چند صدایی است و این تنوع صداها مولود مبارکی است که آینده ی خوشی را نوید می دهد که امیدوارم هرروز ببالد و به غنای فرهنگی ما بیفزاید . من از اینگونه صداها لذت هنری می برم.
محمد سلمانی
آذر ماه هشتاد و هشت
چند روزیست که خاکستری ام
در شبستان غزل بستری ام
طبعم آبستن شعریست شگفت
در تب لحظه ی بارآوریم
مثل اینست که دارد کم کم
می دهد گل ، تب نیلوفری ام
بعد از این صاحب تورات و زبور
یا سلیمانی از انگشتری ام
گرچه یک وسوسه ی شیطانی
می زند طعنه به پیغمبری ام
در خودم نیستم انگار ای عشق
لحظه ای دیو و زمانی پری ام
نه ، چنین نیست!هوایی شده ام
شاعرم ، شاعر لفظ دری ام
زره ای عشق و صمیمیت را
بفروشند اگر ، مشتری ام
باز ای عشق اهورایی من
به کجا می کشی و می بری ام؟
خواب رنگین تو را خواهم دید؟
آه! از این همه خوش باوری ام
با سپاس بینهایت از استاد محمد سلمانی ، از همه ی مهر و نواختی که بر ما روا داشتند.
دوستان خوب درود
این بار متن دو چامه از کارهای جدید اجرا شده ی همای را برگزیدم برای بخش «چکامه های اجرا شده ی همای» . امیدوارم از خواندن و دیدن آنها شاد گردید و در پی آن ، ما را از آنچه در فکر و ذهنتان گذشت بی خبر نگذارید.
عجب آب گل آلودی و راز .
عجب آب گِل آلودی
برو ای آنکه از آزار مستان مست و خوشنودی
برو ای آنکه در اندیشه ی آزار من بودی
هر آنکس می کند برپای آتش را
کند در چشم خود دودی
عجب آب گِل آلودی
درآن اندیشه بودی تا مرا رسوا کنی اما
چه غوغایی به پا کردی ، چه گردابی ، عجب آب گِل آلودی
بدم خواندی ، بدم خواندی
گهی دیو و ددم خواندی
گه دیندار و گه مرتدم خواندی
نکردی ارزشم را کم
که حتی بر من افزودی
عجب آب گِل آلودی
اگرچه مستم ، اما مست باهوشم
من آن آتشفشان هستم که خاموشم
همایم من ، همایم من
که فرزند خدایم من
مکن هرگز فراموشم
عجب آشفته بازاری ، عجب سودی ، عجب آب گِل آلودی
راز
در دلم رازی نهان دارم
نمی دانم بگویم یا نگویم
ترس از آن دارم اگر گویم بریزد آبرویم
نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
عاشقم اما پریشانم
نمی دانم که رازم را زچشمانت بجویم یا نجویم
نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
کن نگاهی در نگاهم
یا بگو غرق گناهم
یا بگو در اشتباهم
عاشقی گمکرده راهم
نمی دانم که این ره را بپویم یا نپویم
وای از آن زلف و پریشان موی تو
می برد هوش از سرم جادوی تو
خود نمی دانی که هرجا بوی تو
می کشد هر دم دلم را سوی تو
نمی دانم که این زلف ختن بو را ببویم یا نبویم
نمی دانم که رازم را بگویم یا نگویم
در دلم رازی نهان دارم نمی دانم بگویم یا نگویم
ترس از آن دارم اگر گویم بریزد آبرویم
دلبرا می خوردن از کام شما هست آرزویم !
برای دیدن اجرای چامه ی راز در شهر تورنتو کانادا می توانید اینجا کلیک کنید.